Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒپـــــریســـا(2)Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
وهر لحظه عشق پریسا تو دل همه تازه شکوفا میشد...
روز چهلم روز تاسوعا بود...
همه جا خیلی شلوغ بود بارون میومد...
عمه زهرا خیلی گریه کرد و میگفت:
-خدایااااااااااااا چهل روزه بچمو ندیدم چی کار کنم؟؟؟
میخوام فقط یه دفعه ی دیگه دستشو بگیرم خدااااا....
به جرِئت میتونم بگم توی این 40 روز اصلا خونه نبودیم...
اصلا لای کتابامو هم باز نکردم...
معدل ترم اولم خیلی بد شد..
18شد...
با اون شرایطی که من داشتم بیشتر از اینا انتظار نداشتم...
هر پجشنبه سر مزار...
هر روز خونه ی عمه زهرا...
گذشت
شد عید 92
روز عید عمه زهرا برای اولین سال بدون بچه اش سال جدید رو اغاز کرد..
بعد سال تحویل رفتیم سر مزار...
همه گریه میکردن...
برای اولین دفعه عمه زهرا با صدای بلند جلوی همه شروع کرد به درد دل کردن..
-خدایا پریسا الن باید تو فکر این باشه با عیدی هاش چیکار کنه...
-خداااااااااااااااااااا براچی..
-پریسا هنوز بچه بود...هنوز15سالش بود چرا؟؟؟؟؟
برای اولین دفعه باچشمم دیدم که بابام داره اشک میریزه..
همیشه فقط سرخ بودن چشماشو میدیدم...
همه از بس گریه کردن پیر شدن موهای همه سفید شد..
مهمونی ها مهمونی نبود..

ادامه دارد...
سلام