به نام خدا
۲۸/۷/۹۱
صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدارشدم.
مهدی داشت صبحانه رو برای رفتن به مدرسه اماده میکرد تلفن رو جواب داد
بابا:نمیخواد برین مدرسه
مهدی:براچی؟؟
بابا:پریسا تصادف کرده.
وقتی اینو شنید اومد گفت عاطفه عطیه پریسا تصادف کرده.
منو عطیه پاشدیم. من گریه کردمولی از این بابت خوشحال بودم که نمیرم مدرسه.
ما فقط فکر کردیم فقط دست یا پاهاش شکسته.
رفتم دستشویی که بابا زنگ زد.
گفت:پریسا مرده پتو سفید ها رو اماده کنید عمو مسعود بیاد ببره.
عطیه اومد دم دستشویی گفت: عاطفه پریسا مرده.
خیلی گریه کردیم هممون
اصلا باور نکردنی بود.
مامانجون دیروز رفته بود مشهد...
رفتیم اونجایی که پریسا بود.مهدی بابا عطیه مامان رفتن ولی من نرفتم.
بارون میومدخیلی شدید...
تو ماشین فقط گریه کردم گریه....
بعد یه ساعت مامان اینا اومدنتو ماشین...
مامان میگفت استخون های دست پریسا زده بیرون...
باید جنازه رو میبردن خونه...
رسیدیم خونه....
تا راراضیه رو دیدم اومد بغلم و گفت:عاطفه دیدی پریسا هم رفت دیدی...
جنازه رو اوردن جنازه یه دختر۱۵ ساله قشنگ...
عمه زهرا وقتی جنازه رو دید گفت:وااااااای خدا بچمو بعد سه روز اوردن چرا این شکلی اوردینش من بچمو میخوام..
رفتیم سر مزار تا جنازه ها رو خاک کنن...
من چسبیدم به عمه منصوره و محبوبه راضیه و عمه زهرا نفهمیدم مامان اینا کجان...
پریسا رو داشتن خاک میکردن و ما تو سالن نشسته بودیم..
یه دفعه عمه دستمو گرفت و گفت: تو جای پریسامی...
وقتی اینو گفت خیلی گریه کردم...خیییییییییییییلی....
باهم رفتیم سر خاک پریسا...
اینقدر همه درگیر بودیم که یه کلی ادم تو یه ماشبن نشستیم ترافیک بود خییلی...
رسیدیم خونه...
همه داشتند گریه میکردن...
خدایا چی شد که اینجوری شد؟؟
واقعا وحشتناکه...
۱۴ سال با یکی زندگی کنی بعد بیان خیلی راحت بگن: مرد....
هیچی از این بدتر نیست...
عمه زهرا وقتی منو دید گفت:الهی بمیرم بچم روز اخر خونه شما بود...
راست میگفت اومد خونمون با عطیه رفت بیرون...
منم داشتم قسمت اخر سریال دیوار و میدیدم....
اومد تازه گوشی خریده بود..
میگفت بابام میگه این قدر باهاش ور نرو دگمه هاش میریزه بیرون گوشیش لمسی بود...
کلاس داشت اونروز رشتش ریاضی بود..
قرار بود۳روز بره شلمچه..
که...
همه رفتن مصلی اما من نرفتم..
تا ساعت۶ هیچ کس لب به چیزی نزد...
وقتی اومدن کیانوشم اومد از خونه ی مریم...
میرفت جلوی عکس پریسا گریه میکرد..
واقعا سخته به یه پسر ۹ ساله بگی خواهرت مرد دیگه نیست....
عمه داشت از دیشب میگفت:
-دوستش زنگ زد و گفت چیزی نشده فقط برین دم سپاه دنبال پریسا...
عمه رفت دنبالش یه کلی ادم به امید دیدن دختری که حالا نیست اومده بودن...
عمه گفت از هرکی پرسیدم گفت: جزء مرده ها نیست
میگفت وقتی شنیدم تو خاک خیابون سجده کردم...
ساعت ۲نصفه شب مامان بابام رفتن برای شناسایی..
اونشب ساعت ۱۲شب من و مهدی عطیه وبابا اومدیم خونه...
به عطیه گفتم صدای خنده های پریسا تو گوشمه...
صبح با حال خیلی بد رفتم مدرسه..
نمیخواستم برم اما...
ظهر تا اومدم بابا اومد دنبالم رفتم خونه عمه..
واقعا دیدن اون خونه وقتی پریسا نیست سخته...
دیدن جای خالی تو سفره سخته...
راضیه و عمه اروم گریه میکردن که مبادا کیانوش ببینه...
عمه میگفت همیشه وقتی بارون میومد میرفت زیرش و میگفت بیاید برای اقاجون دعا کنیم..
هرچیو میدید یادش میافتاد..
عمه میگفت بچم تازه یک ماه که شناسنامش عکس دار شده اونوقت باید مهر مرگ بخوره..
به مامانجون گفتن حالش خوبه تو بیمارستانه..
۱روز بعد مامانجون اومد..
عمه رفت بغلش و گفت :مامان دیدی دخترم مرد... دیدی بی پریسا شدم؟؟؟
اداامه دارد...