مطمئم روزی می آیی...

مطمئنم که روزی می آیی...

روزی میایی که من منتظرت نیستم...

که دیگر برایت اشک نریخته ام...

غصه ای نخورده ام...

زجری نکشیده ام...

قرصی نخورده ام...

روزی که دیگر برایم اهمیتی نداری..

روزی که فقط برایم یک غریبه ی آشنایی...

انروز من میخندم و تو گریه میکنی...

انروز حسرت انروز هایی که باهم بودیم را میخوری...

اما...

اما حیف که کنارت نیستم...

گونه هایت را که خیس اشک شده اند را پاک کنم...

تورا در اغوش بگیرم...

دستانت را در دستانم بگیرم...

و...

انروز تو با دستانت سنگ قبرم را نوازش میکنی...

واز خاطراتمان میگوئی...

و من هم زیر سنگ و خاک اشک میریزم....

گاهی به یاد حماقتم یا بهتره بگم حماقتمان میخندم اما نه از ته دل...

تو دیر می آئی...

خیلی دیر..

اما من همیشه منتظرت هستم .خواهم بود...

واین را بدان که هنوز هم زیر خاک....

دوستت دارم...

فقط یه چیز از خدا میخوام...

همون بلایی که سرم اورد سرش بیارن...

این متن رو یکی از دوستام گفتن...

حمیده جون...


Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒپـــــریســـا(2)Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

هفته ها گذشتن....

وهر لحظه عشق پریسا تو دل همه تازه شکوفا میشد...

روز چهلم روز تاسوعا بود...

همه جا خیلی شلوغ بود بارون میومد...

عمه زهرا خیلی گریه کرد و میگفت:

-خدایااااااااااااا چهل روزه بچمو ندیدم چی کار کنم؟؟؟

میخوام فقط یه دفعه ی دیگه دستشو بگیرم خدااااا....

به جرِئت میتونم بگم توی این 40 روز اصلا خونه نبودیم...

اصلا لای کتابامو هم باز نکردم...

معدل ترم اولم خیلی بد شد..

18شد...

با اون شرایطی که من داشتم بیشتر از اینا انتظار نداشتم...

هر پجشنبه سر مزار...

هر روز خونه ی عمه زهرا...

گذشت

شد عید 92

روز عید عمه زهرا برای اولین سال بدون بچه اش سال جدید رو اغاز کرد..

بعد سال تحویل رفتیم سر مزار...

همه گریه میکردن...

برای اولین دفعه عمه زهرا با صدای بلند جلوی همه شروع کرد به درد دل کردن..

-خدایا پریسا الن باید تو فکر این باشه با عیدی هاش چیکار کنه...

-خداااااااااااااااااااا براچی..

-پریسا هنوز بچه بود...هنوز15سالش بود چرا؟؟؟؟؟

برای اولین دفعه باچشمم دیدم که بابام داره اشک میریزه..

همیشه فقط سرخ بودن چشماشو میدیدم...

همه از بس گریه کردن پیر شدن موهای همه سفید شد..

مهمونی ها مهمونی نبود..

 

ادامه دارد...



Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄ƷپـــــریســـاƸ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

به نام خدا

۲۸/۷/۹۱

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدارشدم.

مهدی داشت صبحانه رو برای رفتن به مدرسه اماده میکرد تلفن رو جواب داد

بابا:نمیخواد برین مدرسه

مهدی:براچی؟؟

بابا:پریسا تصادف کرده.

وقتی اینو شنید  اومد گفت عاطفه عطیه پریسا تصادف کرده.

منو عطیه پاشدیم. من گریه کردمولی از این بابت خوشحال بودم که نمیرم مدرسه.

ما فقط فکر کردیم فقط دست یا پاهاش شکسته.

رفتم دستشویی که بابا زنگ زد.

گفت:پریسا مرده پتو سفید ها رو اماده کنید عمو مسعود بیاد ببره.

عطیه اومد دم دستشویی گفت: عاطفه پریسا مرده.

خیلی گریه کردیم هممون

اصلا باور نکردنی بود.

مامانجون دیروز رفته بود مشهد...

رفتیم اونجایی که پریسا بود.مهدی بابا عطیه مامان رفتن ولی من نرفتم.

بارون میومدخیلی شدید...

تو ماشین فقط گریه کردم گریه....

بعد یه ساعت مامان اینا اومدنتو ماشین...

مامان میگفت استخون های دست پریسا زده بیرون...

باید جنازه رو میبردن خونه...

رسیدیم خونه....

تا راراضیه رو دیدم اومد بغلم و گفت:عاطفه دیدی پریسا هم رفت دیدی...

جنازه رو اوردن جنازه یه دختر۱۵ ساله قشنگ...

عمه زهرا وقتی جنازه رو دید گفت:وااااااای خدا بچمو بعد سه روز اوردن چرا این شکلی اوردینش من بچمو میخوام..

رفتیم سر مزار تا جنازه ها رو خاک  کنن...

من چسبیدم به عمه منصوره و محبوبه راضیه و عمه زهرا نفهمیدم مامان اینا کجان...

پریسا رو داشتن خاک میکردن و ما تو سالن نشسته بودیم..

یه دفعه عمه دستمو گرفت و گفت: تو جای پریسامی...

وقتی اینو گفت خیلی گریه کردم...خیییییییییییییلی....

باهم رفتیم سر خاک پریسا...

اینقدر همه درگیر بودیم که یه کلی ادم تو یه ماشبن نشستیم ترافیک بود خییلی...

رسیدیم خونه...

همه داشتند گریه میکردن...

خدایا چی شد که اینجوری شد؟؟

واقعا وحشتناکه...

۱۴ سال با یکی زندگی کنی بعد بیان خیلی راحت بگن: مرد....

هیچی از این بدتر نیست...

عمه زهرا وقتی منو دید گفت:الهی بمیرم بچم روز اخر خونه شما بود...

راست میگفت اومد خونمون با عطیه رفت بیرون...

منم داشتم قسمت اخر سریال دیوار و میدیدم....

اومد تازه گوشی خریده بود..

میگفت بابام میگه این قدر باهاش ور نرو دگمه هاش میریزه بیرون گوشیش لمسی بود...

کلاس داشت اونروز رشتش ریاضی بود..

قرار بود۳روز بره شلمچه..

که...

همه رفتن مصلی اما من نرفتم..

تا ساعت۶ هیچ کس لب به چیزی نزد...

وقتی اومدن کیانوشم اومد از خونه ی مریم...

میرفت جلوی عکس پریسا گریه میکرد..

واقعا سخته به یه پسر ۹ ساله بگی خواهرت مرد دیگه نیست....

عمه داشت از دیشب میگفت:

-دوستش زنگ زد و گفت چیزی نشده فقط برین دم سپاه دنبال پریسا...

عمه رفت دنبالش یه کلی ادم به امید دیدن دختری که حالا نیست اومده بودن...

عمه گفت از هرکی پرسیدم گفت: جزء مرده ها نیست

میگفت وقتی شنیدم تو خاک خیابون سجده کردم...

ساعت ۲نصفه شب مامان بابام رفتن برای شناسایی..

اونشب ساعت ۱۲شب من و مهدی عطیه وبابا اومدیم خونه...

به عطیه گفتم صدای خنده های پریسا تو گوشمه...

صبح با حال خیلی بد رفتم مدرسه..

نمیخواستم برم اما...

ظهر تا اومدم بابا اومد دنبالم رفتم خونه عمه..

واقعا دیدن اون خونه وقتی پریسا نیست سخته...

دیدن جای خالی تو سفره سخته...

راضیه و عمه اروم گریه میکردن که مبادا کیانوش ببینه...

عمه میگفت همیشه وقتی بارون میومد میرفت زیرش و میگفت بیاید برای اقاجون دعا کنیم..

هرچیو میدید یادش میافتاد..

عمه میگفت بچم تازه یک ماه که شناسنامش عکس دار شده اونوقت باید مهر مرگ بخوره..

به مامانجون گفتن حالش خوبه تو بیمارستانه..

۱روز بعد مامانجون اومد..

عمه رفت بغلش و گفت :مامان دیدی دخترم مرد... دیدی بی پریسا شدم؟؟؟

اداامه دارد...

داستان

سلام امروز امدم یه داستان براتون بزارم

345 صفحه که روزی 10 صفحشو براتون میزارم

اگه خواستین بگین تا رمزو بهتون بدم

اسم داستان

آنتــــــــــــــــــتبــــــ عــــــشق




ادامه نوشته

هرکجا که باشی...

شک نکن....


شکـــ نکـــــن !

آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه

گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !

قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !

برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود

آنقـــــدر خــــوشـــبـ ــتـــــ میکنــم کـــه

بـــه هر روزے کـــه جاے " او " نیستــــے

بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! لعنتیـــ  !!!

63.png

مــــــــــــــــــــــــــــادر


شبی پسر کوچکی نزد مادرش، که در آشپزخانه مشغول پختن شام بود رفت و یک کاغذ به او داد...

مادر پسر بچه در حالی که داشت دست هایش را با حوله خشک می کرد نوشته های کاغذ را با صدای بلند خواند...

پسر با خط بچه گانه اش نوشته بود:

1) کوتاه کردن چمن باغچه                     5 دلار

2) مرتب کردن اتاق خوابم                      3 دلار

3) مراقبت از برادر کوچکم                       3دلار

4) بیرون بردن سطل زباله                      1 دلار

5) نمره ریاضی خوبی که گرفتم               6 دلار

جمع بدهی شما به من                       18 دلار


مادر در حالی که به چشمان منتظر پسر نگاه می کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد...

سپس قلم برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش نوشت:

1) بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

2) بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

3) بابت تمام زحماتی که در این چند سال برایت کشیدم تا بزرگ شوی هیچ

4) بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و ...

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است...


وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد...

 و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت :

مامان.... دوستت دارم!

آنگاه قلم را برداشت و با همان خط بچه گانه اش در زیر صورت حساب نوشت:

قبلا به طور کامل پرداخت شده...!

راستی...

راستی خدا...

 

دلم هوای دیروز را کرده،

 

هوای روزهای کودکی را،

 

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم،

 

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد.

 

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم،

 

الفبای زندگی را.

 

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم


و دلم را شکستند.

 

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

 

هر چه میخواهید بکشید،

 

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو.

 

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم،

 

آن را نچینم.

 

دلم میخواهد …

 

می شود باز هم کودک شد؟؟

 

راستی خدا...!

 

دلم فردا هوای امروز را می کند...!!!

توکه میدانستی...

 
تو که میدانستی با چه اشتیاقی…
 
 خودم را قسمت میکنم

پس چرا …
 
زودتر از تکه تکه شدنم…
 
 جوابم نکردی…
 
برای خداحافظی…
 
 خیلی دیر بود… خیلی دیر !

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست...


با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید

 

 

 

 

 

 

مینویسم

می نویسم . . .

می نویسم برای همه آنهایی که لبخند را تجدید نکردند

تقدیم به چشمانی که در راه ماندند

و دلهایی که آنها را راه ندادند

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست

تقدیم به عهدهایی که کسی آنها را

نبست . . .

عکس های عاشقانه (9)

همراه...

love3 IranYan 2 عکس های عاشقانه جدید با متن

گله

خواستم  گلــــــــــــــه  کنم از نامهـــــــــــــــربانــــــی هایت... 

 امـــــــــــــّــــــــــــا... 

خوب  کـــــــــه فکــــــــــر میکنم... 

 مـــــــــــن بی مقدمه عاشق تـــــــــــو شدم... 

 

تقصیـــر تــــو نیست . . . اشتبـــــــاه مَـــــن است...!



ilove you

گریه



زن هــــآ

تـــَــنــــهــآیـیـشــآن را گــِــریـه مـی کـــُــنـنـد

و مــــَـــردهـــآ

گــِــریـه شــآن را تـــَــنــــهـــآیـــی . .
.
 

فال

از کودک فال فروش پرسیدم:

چه می کنی؟

گفت از حماقت انسانها تکه نانی در می آورم.

اینها از منی که در امروز خود مانده ام

فردایشان را می خواهند...

پاییز


پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست


رنگ اسمان

رنگ های آسمان در 24 ساعت شبانه روز ! ( تصویری )